خسته ام

خسته ام

از حسرت خستگان دل شکسته خسته ام

اما کسی خستگی پاهای بی گناه مرا نمی فهمد 

 

گويی اين جسم بی جان که در خموش ثانيه ها سرزمين خزان زده ی خويش را می پيمايد وجود خارجی ندارد

حسی در او زنده نيست و مرغان موجی زی او را درک نمی کنند

آه....... ای سرنوشت ، در کدامين کرات آسمانی قدم می زنی و اين خط پيشانی مرا نا پيدا تا کجا می کشی ؟؟؟؟؟؟

هموار کن ای سرنوشت اين خاکی خسته را در دشت سرد افق هموار کن .......

/ 173 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fereshteh

سلام دوست نازنين . شعر قشنگی نوشتی .... و و بلاگ خوندنی و زيبايی داری . خيلی خوشحال شدم از اينکه بهم سر زدی. شاد باشی و موفق......

hamin

چرا غمگینی؟؟؟ آنگاه که باید گرم و بی تاب باشی اسطوره افسا نه های شرق چرا می خواهی آخرین خط یک کتاب باشی؟

نرگس

سلام....اينقدر قشنگ پيام ميذاری که آدم شرمنده ميشه واست چيزی بنويسه....فقط آرزوی موفقيت و شادکامی

رهگذر

سلام به قول دوستات انقدر قشنگه که آدم نمی دونه چی بگه

سلام وبلاگتون عاليه اميدوارم بازم بهتر بشه

فرناز

سلام نوشته هات خيلی قشنگه و خيلی هم غمگين چرا؟ چرا نوشته های غمگین همیشه زیاد طرفدار دارن؟

ثریا

سلامممممممممممممممممممم خوبی عزیزمم وبلاک قشنگی داری ممنون میشم بهم سر بزنی منو لینک کنی

ثریا

سلامممممممممممممممممممم خوبی عزیزمم وبلاک قشنگی داری ممنون میشم بهم سر بزنی منو لینک کنی

تگرگ

سلام-عالی بود-لطفا به وب ما هم سر بزن و روی لینک (کمک) حتما نظر بذار مرسی گلم