آسمان صاف


 

اركيده ي بهشتي

آسموني

آسموني21

آدمك ها

آسمان وانيلي

آسمون شب يلدا

آفتاب پرست

آفتاب در تاريكي

انتظار پشت ديوار دلتنگي

آخرين دقايق

آواي هيوا

الهه ي خورشيد

اين واقعيت پنهان

آيه هاي زميني

باران هنوز مي بارد

ببين چه قدر دوست دارم

بوي باران بوي عشق

بوي نرگس

بيگودي

پشت بام كاهگلي

تك ستاره من

تنها براي غرورم

تولدي ديگر

تو بخوان، من بازهم می نویسم

تنها براي توي مي نويسم!!بي بي باران

تيك

حرف هايي كه در دلم ماند

!! حيات خلوت

خاطرات سپيد

خلوت دل

دقايق سرخ زندگي

دل گرمم كن

دلكده ي من

ديونگيامون

دوست دارم يه دنيا عاشقونه

رزهاي سفيد

روح سفيد و سرگردان

ر‌ؤياهاي كاغذي

رؤيای سپيد من

رهگذر تنها

زندگي خالي از قشنگي

زندگي دوباره

زندگي رسم خوشايندي است

سينما و تلويزيون

شاعرانه ي دختري خاكي

شب سپيد

شب هاي بندر عباس

شهر جنون

غم پنهان

عشق و منطق

عسل

غربت بي انتها

غم پنهان

فراتر از نفرت

قدمگاه سلطان قلب ها

قلب شيشه اي

قلبم براي تو

كاغذ چك نويس

كهكشان

لحظه هاي تلخ و شيرين من

ليلي، زير بارون، تنها

ليلاي بي مجنون

ماه من!سلام

مديران زن و آينده

مرا به خاطر بسپار

مسير عشق

مسافر پاييز

مهرنامه

من«او»ندارم

ميمون هاي تكامل نيافته

نگاه ساحل

نوازشهاي داس بر ساقه ي گندم

وقت ديدار

هماي سعادت

يادم باشه، يادت باشه

يه ذره آرامش

۱۳۸٤/٥/٢۱

 

پنجشنبه، 10 دى، 1383

آخرین سلام

سنگ صبور روزی رهگذری بر نوشته هایم عیب گرفت که چرا غمگین می نگارم ، حرفش بر تارک دل نشست ......

سینه را سوزاند و غم را افزون کرد .....

کاش هرگز نمی نوشتم...

بس است دیگر

هان ....

زیاده گفتم از غم های سینه ......

گرچه هنوز هزاران و هزاران غم هست که می بینم ولی توان نوشتن در دستان رعشه دارم نیست

 

واپسین دل های نگران ...در لحظات آتشین عشق ....

غم بزرگی که خود حکایت در سینه دارد و قلم را توان نوشتن نیست.........

اما تو خوب می دانی ......نه ؟؟؟؟؟؟

تو بهترین کسی هستی که همیشه همراهم بودی پس لزومی بر نوشتن نیست .....

دلم برای تو  می تپد ، مطمئن باش مهربان ترین !!!!!

 

راستی تولدم مبارک

خوبی که نبوده ، بدی ها رو حلال کنین

نوشته شده در ساعت۰:۱۰ توسط pesarake tanha

دل تنگی هایت را بگو ( ۶۵۳ هق هق گریه )

آخرین نوشته ی آسمان صاف پس از  هفت ماه با یک کلیک اشتباه پاک شد و با تمام نظراتی که دوستان گذاشته بودن به خاطره ها پیوست ......

از تمامی عزیزان معذرت می خوام !!

چند ماهی از روزی که این وبلاگ یک ساله شد می گذره ۵ اردیبهشت ۱۳۸۳ با کلی شوق و ذوق اولین مطلب نوشته شد! ولی حتی فعالیتش به ۸ ماه هم نرسید

خیلی خوشحالم که در این یک سال و چند ماه دوستان خوب و مهربونی پیدا کردم !!

چه قدر زود گذشت !! انگار همین دیروز بود که کتاب های کودکانه می خواندم !! انگار همین دیروز بود که از دیوار های بلند شب می ترسیدم و امید به صبح ترسم را می ربود !! چه قدر زود گذشت !! اکنون بیست سال از آن روزها می گذرد !! بزرگ شده ام .. پیر شده ام .. موهایم کم کم دارند سفید می شوند ..چه قدر زود گذشت ........... !!

سکوت مرگبار یک ساله ام مبارک !

می گویند بیست و یک سال پیش در چنین شبی (۱۰ دی) کسی متولد شد که بعدهاپسرک تنها نام گرفت...!خودش می گوید خرافات است ...!می گوید کاش هیچ وقت زاده نمی شد ...!می گوید خسته شده است...!می گوید روز تولد او روزی است که ... !!!

سکوت مرگبارم دوساله شد ...!

 

 

 

خدایا !! آیا وقت آن نرسیده که دعایم را مستجاب کنی ؟؟؟

سخت است که با این همه درد لبخند بزنم به خودت قسم سخت است ...!!

سکوت مرگبارم سه ساله شد ...!

 

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٩/۱۸

همسفر ....همسفرها .....آه هيچ نمی دانم

نمی دانم همسفرم .....

همسفرهايم پاهای آهنين خود را چگونه بر قلب های شيشه ای تاختند و پيش رفتند

کاه روی کاه گذاردند و اين تل خالی از احساس را تا افق پيش بردند تا افقی دور دست...

 

ای خانه ی خالی از احساس مهربانی                                                         

ای کلبه ی بی روح                                                                              

موج موج دريايی مرا بنگر                                                                           

که بی عشق تا منتهای بی گانگی پيش می رود                                       

ولی ساحل عشق را در نمی يابد

 

عبرت گير                                                                                                  

از تل خالی از احساس                                                                             

از ديوانگان  آشفته که زنجير عشق بر گردن خويش انداختند و چه پوچ پيش رفتند و اکنون هيچ .........

تنهای تنها در کنار جاده های اطلسی خاطرات گذشته امواج دريايی را می نگرند

گر چه سخت همديگر را در آغوش می کشند و چه بی تابانه در حسرت جدايی از يار خود به صخره ها می کوبند ......

به راستی که عشق راستين در اغوش موج های شتابان دريايی است و بس ...

 

نمی دانم چرا زمينيان خاکی افسرده ره عشق می پيمايند ولی چه پوچ می پيمايند  و سرد

گمان آن ها بر آن است که موج شتابان دريائيند

ولی حتی موج های ريز برکه ی کوچک خانه ی ما هم نيستند....

 

برای کسانی که مهربانی را فراموش کردند و آرام آرام اين سرای خاکی را انباشته از نفرت ساختند و برای تو ای خواب بيدار نما که خمار آلود ثانيه های سرد زندگيت را سپری می کنی و پرتو نگارين آفتاب را ناديده می گيری ....

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/۸/۱۸

خسته ام

خسته ام

از حسرت خستگان دل شکسته خسته ام

اما کسی خستگی پاهای بی گناه مرا نمی فهمد 

 

گويی اين جسم بی جان که در خموش ثانيه ها سرزمين خزان زده ی خويش را می پيمايد وجود خارجی ندارد

حسی در او زنده نيست و مرغان موجی زی او را درک نمی کنند

آه....... ای سرنوشت ، در کدامين کرات آسمانی قدم می زنی و اين خط پيشانی مرا نا پيدا تا کجا می کشی ؟؟؟؟؟؟

هموار کن ای سرنوشت اين خاکی خسته را در دشت سرد افق هموار کن .......

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٧/٢٢

کاش می شد

کاش می شد آدمی بودن را زير پاهای خسته و خرد عابران تجربه کرد

آری عابران خسته ای که سراپای اين جهان خاکی را در می نوردند

با دو پا ............

دو پای راستين که خدای جهانيان به آن ها ارزانی داشته است.

دلم غرق شکستگی های دير پای مردمانی است که

بی حوصله از کنار هم  می گذرند

قلب هاشان را به آرامی نثار هم می کنند..........

ليکن زود فراموش ميکنند

 

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٦/٢٥

 

پائيز نزديك است

و قدم هايم لرزان تر

صدايم گرفته تر و دست هايم بي رمق تر

 

پائيز نزديك است

و نواي غربت من از او

نسيم خنك رهايي

و سر گرم شدن در غفلت

 

پائيز نزديك است

و سوزش سينه ي من نزديك تر

و دستان او سرد تر

نمي فهمم چرا ؟؟

چرا او

آري چرا او ؟؟

 

اين بار زندگي و تقدير رقص خمودي كرد

دست عيجبي مرا در بازوان گره زد

دست عجيبي چهره اش را بر خموشي قلم پايدار ساخت

و مرا راهي ديار غربت كرد

 

آري غربت

غربت كره اي كه مخروبه هايش سايه به سايه پشت سر ره مي پيمايند

و كوه هاي يخ وجود او كه تا بي انتها مقابل چشمانم قد علم كرده است

خداي من اي كاش مي شد سپيده دم خورشيد تابان

صورتم را نوازش مي بخشيد

و آسمان سقف سرم گردد

و زير بارش عطوفت دستان تو چشمانم را مي گشايم

و بر مي خيزم

 

ياد او هميشه از چشمانم رهايي يابد

و زنجيره وار مسير گونه هايم را بشويد و پيش رود

و ديگر غربتكده خاموشي مرا تنها مي گذارد تا اين گونه فراموش شود

ميثاقي كه به پاي مهربانيش بستم

 

اي كاش مي شد زندگي به گونه اي ديگر بود

او كسي ديگر

و او غريبه اي بيش نبود

 

اي كاش دست تقدير زيبا تر و بهاري تر بود

و اي كاش

اي كاش ………………

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٥/۳۱

 

زندگی دشت وسيعی به وسعت تنهايی
صحرايی خشکيده که در آن قدم مي نهی
مي انگاری مقصد در نزديکی است
ولی هر چه پيش می روی بر تعداد تلماسه های کوچک و بزرگ افزوده مي شود
و تو گيج و مبهوت ره می سپاری و راه را نمی يابی
چشمه سار دلت خشک می شود و زبانت آويزان

آه خدای من اين گونه نيست
تو اين طور نمی انديشی
چه شب عجيبی است
آسمان پوشيده از ابر های پراکنده و ماه پنهان شده
دريغ از ستاره که چشمانت را به سوی خويش فرا خواند

خدای من هيچ می دانی که سرزمين من پر شده از تکاپو
پر شده از مردان پير و عصا دزدان کور
گويي ديار من قلبی ندارد
و سرتاسر اين سرزمين کهن انباشته از سنگ های بی احساس شده است

دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده است
قلبم جور ديگری می تپد
دلم برای او هم تنگ شده است
برای او
آری اوووووووووووو
نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟‌

ولی هر روز که می گذرد
هر لحظه که در مقابل چشمانم می دود
و گرد سفيدی به گونه هايم هديه می بخشد
رعشه ی دستانم بيشتر می شود و قلبم بيشتر می تپد

نمی دانم چرا هميشه او را در کنار خودم حس می کنم
سايه به سايه
مثل پرنده ای که چشمانم را نشانه می رود
بعد تيری که تا اعماق قلبم پا می گيرد

نمی دانم چشمان هزار پايي او ردپايي از قدم های لرزانم دارد ؟؟؟؟ !!! .........يا نه ؟؟؟
نمی دانم ولی سخت مشتاقم
مشتاقم که ابر های عبوس خود داری کنار روند
مشتاقم که صورت او نمايان شود و من دريابم
آری دريابم تمام آن چه را که می بايد ...........

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٥/۱٤

 

سلام دوستان گلم
چند روزی نبودم و رفته بودم سفر
رفتم شمال ( رشت ، رحيم آباد ، سفيد آب و چند جای ديگه ) جاتون خالی بود
ولی به من يکی زياد خوش نگذشت 
می خوام ديگه تمومش کنم نظرتون چيه ؟؟؟؟؟
راستی يادم رفت بگم مسافرتی که من رفتم با اعمال شاقه بود

يه معذرت خواهی که نه ، بيشتر از يکی به همه شما بدهکارم به خاطر بدقولی هام ، دير سرزدن هام ، بد اخلاقی هام ، ناراحت کردنتون و خيلی چيز های ديگه

خيلی خوشحالم از اين که دوستايي به خوبی شما عزيزان پيدا کردم

در اين جا ميخوام از تک تک شما عزيزان تشکر کنم که من رو همين جوری که هستم تحمل می کنين

ميخوام از روح عزيزم به خاطر همدرديش با من به خاطر اميدی که به من ميده و بيشتر از همه به خاطر دعاهايی که برای من ميکنه ( روح سفيد و سرگردان )
از باران عزيز که به من دلداری ميده ( هديه خداوند )
از سهيلا عزيز که از همون اول با من بوده و هنوز هم داره من رو تحمل ميکنه ( پشت بام کاهگلی )
از يکی از چند نفر عزيز که هنوز برام قريب و نا آشنا مونده
از خواهر گلم اناهيتا ( الهه ی خورشيد )
از سپيده عزيزم که برای من مثل خواهر می مونه وازش گله دارم چون جديدا خيلی با معرفت شده !!!! ( خاطرات سپيد )
از ندا عزيز که من رو با خيلی ها آشنا کرد ( مسير عشق )
از پويه عزيز ( تنها برای تو می نويسم !! بی باران )
از ندا عزيز که هميشه به مرد ها تيکه می ندازه و فکر می کنه زن ها پاک ترين انسان های روی زمين هستن ( مردا خرن )
از مهرنوش عزيز که به من ميگه صبر کنم و من نمی دونم تا کی بايد صبر کنم ( عشق و منطق )
از يهدا عزيز که آهنگ وبلاگ و طرز نوشتنت رو خيلی دوست دارم و ( مرا به خاطر بسپار )
از عسل عزيزم به خاطر نوشته های با احساسش ( didar - time)
از رها عزيز که دوست داره من هميشه صاف باشم ، بدون ابر و تنهاييم رو هم پر کنم ( اين واقعيت پنهان )
از دخترک عزيز که غم نوشته اش رو خيلی دوست دارم،باهاش احساس نزديکی می کنم ،
چند وقتی هست که نمی نويسه و من هم می خوام مثل اون ديگه ننويسم ( دنيای دخترک )
از دانيال عزيز که به من توی خيلی از کار ها کمک کرده ( سينما و تلويزيون )
از پريا عزيز ( رؤيا های کاغذی )
از سارا عزيزم که چند وقتی ميشه خبری ازش نيست و من نگرانش هستم ( تصادف )
از عادل عزيز که هميشه پشت من بوده و به من کمک کرده ( ببين چه قدر دوست دارم )
از يلدا عزيز که نوشته هاش رو دوست دارم
از بيگودی عزيز که به فکر من هست چرا هميشه ناراحتم ( بيگودی )
از هولو عزيز که هميشه به من ميگه چرا غمگينی و خودش هميشه شاد هست و اميداورم هميشه شاد بمونه ( هولو )
از شلی عزيز با اين که سرش شلوغه همش به من سر ميزنه ( دفترخاطرات شلی ووو...شل سيلور استاين )
از زهرا عزيز ( لحظه های تلخ و شيرين من )، از تينا عزيز ( ستاره سهيل )
از داداش گلم وحيد که خيلی دوستش دارم ( زندگی خالی از قشنگی )
از آنيتا عزيز که مشوق من بود در درست کردن وبلاگ ( تولدی ديگر )
از گندم عزيز که خبری ازش نيست و من هم نمی تونم داخل وبلاگش برم چون ارور ميده ( گندم )
از هدا عزيز که تازه با هم آشنا شديم ( حيات خلوت )
از محمد و مريم عزيز که خيلی عالی می نويسن ( کاغذ چرک نويس )
از دوست خوبم شادی (shiva27shiva )
از وکيل و اوستای خوبم نسترن و نرگس به خاطر همه لطفاشون
از خواهر گلم آذرخش که خيلی زحمت ميکشه برای من اميدوارم بتونم روزی جبران کنم
از پاتوق عاشقان عزيز
از آرشام عزيز ( آسمان وانيلی ) ،از مهر عزيز ( مسافر پاييز )
از مريم عزيز ( چار ديواری )
از حميد دوست خوب و همراه هميشگی من ( آسمونی )
از شاهين عزيز ( بوی نرگس ) ، از نگار عزيز ( آيه های زمينی )
از سارا عزيز ( رؤيای سپيد من ) ، از سپيده عزيز ( عاشقانه هايم برای تو )
از مجتبی عزيز ( اشک سفيد ) ، از الهام عزيز ( بر بال فرشته )
از بهرام عزيز ( چشمه ی دل ) ، از مريم عزيز ( دست نوشته هايم )
از محراب عزيز ( حريم سايه های سبز )
از رهگذر تنها که به من اميد ميده ( بوی باران بوی عشق )
از حريم وجود عزيز ( حريم وجود )
از رها عزيز ( حامی و من ) ، از هنيکا عزيز ( مديران زن و آينده )
از نگار عزيز ( آفتاب پرست ) ، از احساسات من ( و فاصله تجربه ای بيهوده است )
از داريوش عزيز ( از روی دلتنگی )
از بهار عزيز که تازه نوشتن رو شروع کرده و اميدوارم موفق باشه ( بهار و بابا )
و تمام کسانی که به هر نحوی به من سری زدن و کمکی کردن تشکر ميکنم
اگه اسمی از کسی آورده نشده معذرت می خوام ديگه بيشتر از اين يادم نبود

راستی يه جمله هم از صادق هدايت خوندم برام جالب بود و زيبا

(( تنها مرگ است که دروغ نمی گويد ))

موفق و شاد باشيد


pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٥/۳

 

سنگ صبورم از خدای من تو بخواه
آری تو بخواه !!

قلب گناه کارم آن قدر سياه است که دير کاهيست او نيز
يگانه کسی که می دانستم تنها به خاطر خودم دوستم دارم
چشم از برکه ي وجودم برداشته است
پس تو از او بخواه که دلم را صيقل دهد
و چشمه ی چشمانم را بخشکاند

آه چه قدر تنهايم
خدايا تو ديگر چرا ؟؟؟؟؟
تو هم تنهايم گذاشته ای

من را از سجاده ی خالی عشقم
من اين را از راز و نياز خالی از تو
کز روح من
اين را از قلبم
قلبی که روز به روز سياه می شود فهميدم
من اين را از دعای مستجاب نشده ام
فهميدم که ديگر دوستم نداری

آه از اين تنهايی
شب ها که مخروبه ی الطاف رؤيائيم را می نگرم
و پنهانی در زير آسمانم اشک می ريزم
تنها تو قوت قلب و اميد راهم هستی

آه پروردگارم
يکی در من می گويد مگر تو را چه می شود ؟؟؟
کسی را داری که نوازش های بی دريغش روحت را آرام می بخشد
ياوری داری که مهربانانه سرزمين سينه ات را می پويد
و بر جايگاه سجده ي پروردگارت بوسه می زند
و قلبت را اوج می دهد تا بی نهايت هستی

و در آخر می گويد تو او را داری
او که مهربانانه صورتت را می بوسد
و چشم هايت را می فهمد
او که يکروز پائيزی در سرزمين دلت خود را به جا می داد
و بی هيچ تمنايی قلبت را در گرو خود گرفت

تو عشق او را داری
او که نگاهش با نگاهت آشناست
و قلبش قلبت را می فهمد
پس اشک هايت برای چيست ؟؟؟؟؟

و من بی توجه به او می گويم غم من
غم روز هايی است که می رود
اين که همه را دوست دارم
اما نمی دانم چرا کسی باور نمی کند که دوستش دارم

غم اين که دل ها همه سرد شده اند
و روز گار در زمستان راکد مانده است
اين غم بزرگی است که سجاده هم راز و نياز دل عابد را نفهمد
مهر پيشانی يخ زده اش را لمس نکند
و خاک دستان چرو کيده اش را بوسه نزند

و روز هايي که از پس هم می روند
لحظه هايی که متواتر می گذرند
و قلب من فرم رنگ می گيرد
کاش زمان در بستر خود راکد می ماند
و کاش هرگز مرگی نبود

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٤/٢٤

اشک

سرزمين چشمان سراسر از غم مرا اشک های طلايي فرا گرفته است
آه
کاش اين اشک نبود
چرا که هر وقت دلم خواست سخنی در باب
عشق حق
غم و زندگی بگويم
مرواريد های غلطانی بر گونه های سراسر خونم سرازير شد
و قلب من در سکوتی سخت بغض آلود سر کوب

آه از اين مرواريد های غلطانی چشم
که سينه را ميسوزاند
و راه زندگی را می گشايد
و ترحم

از نگاه های مهربانی که ميخواهند اشک هايم را با ترحم و دلسوزی خود بزدايند بيزارم
و در آن لحظه آرزوی مرگ خود را می کنم
از اين دلسوزی های به ظاهر مهربانانه بيزارم
از آنان که اشک بر نيمه راه خشکيده ام را مثال کودکي ام می دانند بيزارم
کاش ميتوانستم چشمه ی اين چشم را بخشکانم

آه خدای من
درد
درد بزرگی است بر دلم
که هر گاه بر تارک نگاهم می نشيند
بی محابا جاده ی نهايی صورتم را می پيمايد
و بر دفتر چه ی دلم سرازير می شود
و اين قطره ها کاش هرگز نبودند

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٤/۱٤

 

سنگ صبور سلام
از اين جا به بعد می خواهم حرف هايي را که بر حوضچه دلم ز نگار گرفته برايت شرح دهم
می خواهم از خودم بنويسم و از چشمانم
آری چشمانم و اشک های سرازيز از آن
اين مشکل دردسر آفرين من

نه نترس کسی نمی فهمد که زمزمه های غريبانه ی اين دل و اين چشم را می نويسم
اما نه آنگونه که کس بتواند کليد صندوقچه اش را بردارد
و پی به درون سراسر آشفته ام ببرد
مطمئن باش

می دانی
در اين دنيا بيشتر از هرچه که هست و نيست دوستت دارم
چون تو تنها کسی هستی که
شبانگاه اشک های سرازير بر گونه ام را می نگری
و هيچ نمی گويي
دل آشفته ام را می بينی
زمزمه هايم را می شنوی
اما لب باز نمی کنی
و اين سکوت عشق ديرينه ی من است

سکوت معنای عميق روح آدمی است
در سکوت حرف ها بيشتر گفته می شود
اما نه با زبان بلکه با دل
و آنان که چشمانی بينا داشته باشند راز چشمان هم را می فهمند
و چه فهمی والاتر از اين

سنگ صبور من گوش کن
گوش کن
حرف های دل بارانی مرا
گرچه سخت شعر چشمانم طوفانی است
اما غم ها شيرين است
طوفان ها نمک زندگی است
و من با اين عشق ها و حرف ها و غم ها زنده ام

چرا که زندگی غربت دل آدمی را به غم هايش می فهمد
و عشق آغاز غم است
آغاز حرف ها و زمزمه ها
پس خاموش بمان
و با خاموشی ات راز دلم را همراز باش

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/٤/٥

 

در اين عالم رويا گونه .................
در فلک.............
سرزمينی هزار پا مي بينم تا دور ها و دورتر ها ادامه دارد ................
سرگردان می مانم ..............
متحير و شگفت زده ...................

نمی دانم از اين سرزمين های تو در تو .................
از اين کرات پيوسته............
و از اين جزيره های نامعلوم.................
راه کدام است و بيراهه کدام........؟؟؟؟!!
در سرزمينی که مردمانش را می شناسم ..................

گويند حديث راه ..........عشق است
نمی دانم.............عشق ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
در اين واژه ی پر معنا آن قدر ابهام وجود دارد ..................
که نتوان معنايش را درک کرد .................
شايد سرايي تو در تو باشد ............
که واژه واژه اش معنايي گم و نامعلوم دارد...............
سرايی که راه يافتن به هر واژه اش آدمی را از واژه های ديگر غافل
می کند ..........


در آن عالم از پس پنجره های دل نگاهی آشنا می يابم ............
که حريصانه سر زمين قلب ها را می پويد .................
و در اين کشاکش ............
قلب هايي که به پاسخ هر نگاه به تپش می افتد .............
و به تصاحب آدمی دست می يابند .................

آدميانی که خسته از گرد راه تن در اين غبار زيبا صورت می شويند ..............
و لحظه ای در اين گيتی می آرمند ............
چشم فرو می بندند .............
وسيمای عبوديت چنان زنجيری دلشان را در تمسک می گيرد..............

نمی دانم چرا در اين دنيا بازيچه فراوان است و بازی کم .........
نمی دانم چرا اين بازی نکوهيده اين قدر بازيکن دارد ...............
بازی خطرناکی که فرجامی نامعلوم و گم دارد ..........

در اين گيتی گويي هواداران سرنوشت فراوانند ................
دزدان عشق بسيار و کودکان رسوا شده بی انتها ............

گمنام و گمنام ها نيز فراوانند ............
چرا قلب من گمنام هايی را که روانه ی ديار غريب اويند باور ندارد ............
چرا قلب من سجاده ی پر از مهر خوبان را درک نمی کند ..........
و چرا عرفان عرفا و عبادت عابدان را نمی فهمد ..........
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شايد ظلمت شب های رؤيای من ...............
خفقان دروغين ديار من .............
و سرگردانی هجرت کننده ی هجرت زده از سرزمين من ..............
و شايد قلب های دروغين که در اين سرزمين گام بر می دارند ..............
و قدم به قدم بذر عشق می کارند ...........
ديدگان مرا به روی درک حقايق بسته اند ...........
و چشمه ی زلال عشق را در دل صحرايي من خشکانده اند ...........

البته شايد..............
در اين شب های رؤيايي بار ها ذهنم مرا می خواند .............
در من نهيب می زند ............
و خطوطم را در هم می شکند............
و در اين کشاکش رؤياهای درونی اعتقاد من به اين يادگار به ياد ماندنی بيشتر می گردد که

(( چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد ))

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/۳/٢٩

 

شب ها وقتی چشمانم بسته می شود.............
هزاران رؤيا سراپای وجودم را فرا می گيرد ............
قلبم می تپد ...............
بغضم ميگيرد...............
مخروبه های کثيری مقابل چشمانم خود نمايی مي کند .

گويی آسمان چون زنجيری گلويم را مي فشارد ...........
و زمين از زير پايم جا خالی مي کند ...........
و من در ميانه ی آسمان و زمين چشم بر روی هم مي گذارم
و مي روم.........

غريبانه سر زمين عشق را می پويم و عاشقانه ..............
اما هيچ نمی يابم ..........
هيچ ................

مي گويند اين جهان هر چه دارد از اوست ...............
و اين زمين هر چه خواهد از او.........
نمی فهمم ...........

نقطه ای گنگ.............
نقطه ای نا مفهوم در من نهيب می زند..........
کدامين جهان....... ؟؟؟؟؟
کدامين سرزمين .......؟؟؟؟؟
آری کدامين سر زمين ؟؟؟؟؟؟
سرزمينی که مردمانش نامرد زيستن اختيار کنند ..........
و گنجی عظيم در قلبی پنهان.........
چه سر زمينی است ؟؟؟؟؟؟؟

آنان که حريم عشق پيوند.............
و صفير خويش گويند...............
همه چيز از اوست ...........
همه چيز ...........
آنچه داريم و آن چه نداريم از اوست .............

ليکن آنان که در روزگار نافرجام اسير قفس گشته اند ................
ناگزير از اين جمله گريزان ..........
و من در ميان اين وادی ....................
اسير دو دلی ....................

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/۳/٢۱

 

کسی نيست .....
هيچ کس نيست ...............
گويی ادميان از اين کره خاکی پر کشيده اند و سوی دياری گم
هجرت کرده اند .........
و گويی تنها منم که از اين کاروان مهاجر ...............
در سرزمين غريب با اين که آشناست بر جای مانده ام ............

آه چه قدر مرگ اور است ..........
چه قدر درد اور است ..................

هجران هايی که از پس هم می ايند و زود می روند.........
گويی سپری شدن روزگار قلب ها را سردتر ......
روح ها را سرگردان تر...............
اشک ها را افزون تر .....
و مرگ ها را دير باور تر کرده است...........

باور نمی کنم............
من هجران کرده ی مرغان دريايي سرزمين غروب زده خويش را باور
نمی کنم......

کسی مرا درک نمی کند............
و من تنها ی تنها در سرای يکسان در پی روزگارم می روم.......
گام بر می دارم.........
و خطوطم از پی هم زمين را می شکافد ............

آه.......
ای خدای من تنها تو .............
تنها تويي که هميشه با من هستی ..................
هميشه............
و هيچ وقت مرا ترک نمی کنی .........

حتی لحظه ای که آدمی از تو روی بر می گرداند.........
تو روی بر نمی گردانی ..............
مهربان من اگر کسی معبودی جز تو برای خود بر گزيند........
رسوايي و ديوانگی کرده است.............
آخر کسی نيست بگويد اين هجران کرده ی بی برگ .............
اين هجرت کرده پر خار..............
چه دارد که از او دل خوشم.........
از اين زندگی بيزارم می فهمی................

هم زبان هميشگی من .........
هم دل و همرازم .........
هميشه حرف های دلم را به تو می گويم..............
چون زبانی نداری که با آن به ادمی نيش و کنايه بزنی .........
تو با بقيه فرق داری ...........
تو هيچ وقت بی وفايي نمی کنی.................
هيچ وقت مهربانم ............
مهربانم ...........
برايم دعا کن شايد حرف دل تو زود تر به معبود من برسد ..........

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/۳/۱۸

 

خسته ام ...... خيلی خسته ام .........
زندگی ميگذرد ....
روز ها از پی هم می ايند و مي روند و خستگی پاهای من افزون .....
آه ....... آه ....... نمی دانم .......
هيچ چيز نمی دانم .......

دلم ميخواست در اين دنيای پوچ و خالی از قشنگی وجودی نداشتم ....
کاش نبودم ........ کاش .......
من پرنده هراسان .....
در قفسی قوطه ور ............
در قفسی با ميله های سر گردان ......
در مخروبه های دنيوی مي گردم .....تا شايد مأمنی يابم عظيم .......

و بس عجيب همه چيز .......
همه چيز در اين دنيا عجيب است ......
حتی او ........
او که از پی غبار لحظه ها می ايد و مي رود.........
او که صورت پينه بيشه ما را می بوسد و می رود...........
او که روزی مهربان است و روزی نامهربان......
او هم عجيب است
عشق .......... عشق هم عجيب است .......

دلم مي خواهد پرواز کنم......
اوج بگيرم ...... سبک شوم و گريه کنم
خنده دار است ....... در اين قفس موهوم حتی گريه هم جرم است
بيرون ريختن حرف دل گناه است......
مهربان بودن گناه است.....
مهربان بودن، خنديدن گناه ........
نگاه کردن نيز گناه است ...................
و من بيگانه در اين شهر نمی دانم با اين گناهان بی شمار چه کنم ؟؟
با اين گناهان عجيب قفس تنگ اسارت مرا در خود می شکند ......
عبوديتم را خرد می کند .....
موج های ذهنم را می پراکند
و قلبم را می فشارد.....

من اسيرم .............
اسير دستانی که خود نمی دانند حاکم جسم بی جان من هستند......
اسير چشمانی که خود نمی دانند .......
و اسير حرف هايي که...........
آه حرف ها ........ زخم زبان ها...... و تير های زهر آگين.....
تير ها يي که هر شبانه روز قلب آدمی را می شکافد، پيش می رود.....
پيش می رود و پيش می رود تا شايد گوشه ای از اين کعبه حقير را در خود بگنجاند

البته شايد....... من نمی دانم .....
نمی دانم از دست فرهاد ها چه کنم .....
فر هاد هايي که در اين سرای بی کس فراوانند.......
اما زود می ميرند..... گويي کوتاهترين عمر را دارند ......
و شيرين ها ......... شيرين ها ...........

اگر روزگار پيش بود...........
می گفتم شيرين هايي که به پای فرهاد ها تا پای جان می مانند، می پوسند
ولی عشق بر باد رفته را فراموش نمی کنند.......

اما حال ......
زمان پيش رفته........ روزگار تغيير کرده ..........
و شيرين ها نيز زود می ميرند ....... و جای خود را به شيرين ديگر می دهند .....
جای خود را به شيرين ديگر می دهند ......
می فهمی ...........

ای شب سياه من.......
چه قدر امشب سياهی.......
امشب غم و اندوه قلبم را می فشارد .....
و من در عظمتی ناپيدا .............................حيرانم.....

pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


۱۳۸۳/۳/۱۳

مرا گويند هجرتی بايد

مرا گويند هجرتی بايد
از اين باغ بر اشفته
که زنجير سکوت ان
زند بر دل صدای عشق

از اين بی خانمان مردم
از اين دنيای مه الود
که از غم مي کند اگاه
شبان همسفر با دل

از اين مرداب پوسيده
از اين دشت افق ديده
از اين ناله
از اين هجران
که همراه است با پائيذ
که همساز است با خش خش

مرا گويند هجرتی بايد
از اين فکر غبار الود
که در ان می زند شيهه

صدای دل بر اشفته
از اين احساس الوده
از اين دامان پر لکه
از اين خط سراپا شور
که دارد انتظار او

مرا گويند هجرتی بايد
اگر بايد جز اين بايد

در اين خانه دزد ماندن
حديث عشق را خواندن
به پرواز بی حاصل
به از مرگ غريبانه



pesarake tanha

پيام هاي ديگران ()


template designed by www.IranTemp.com